تبلیغات
شعر هیئت - مطالب دی 1391
 
دوشنبه 11 دی 1391 :: نویسنده : خادم الرضا

ز دست خالی ام ای عشق مستحق تر نیست

و دستگیرتر از تو کسی که دیگر نیست

 

نوشته اند به بالای خیمه گاه شما

کسی که عشق نداند بصیر این در نیست

 

مرا ببر به حرم خانمان من آنجاست

که غیر کرب و بلا، لانه ی کبوتر نیست

 

غبار دامن خود را بگیر گِل نشود

نمانده است نگاهی که با غمت تر نیست

 

تو هم پیاده حرم میروی و میدانم

که پای هیچ عزادار چون تو پرپر نیست

 

قدم بزن به دو چشمم که زخم پایت را

همیشه مرهمی از اشک چشم بهتر نیست

 

کسی که حسرت یک اربعین چشد داند

غمی شبیه فراقت عذاب آور نیست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 دی 1391 :: نویسنده : خادم الرضا

بیش از چهل منزل به دنبال سر ِ تو

از كربلا تا شام آمد خواهر ِتو

 

هم هِجر ِ تو هرگز نمیشد باور ِ من

هم هِجر ِ من هرگز نمیشد باور ِ تو

 

بی پاسبان ماندن به كوفه حق ِ من بود

وقتی نَه اكبر بود نَه آب آور ِ تو

 

گه از سر ِ دروازه ای، گه از درختی

از هركجا میگشت آویزان سر ِ تو

 

در بَزمِشان خیی غرورم را شكستند

خیلی جسارت شد به من در مَحضَر ِ تو

 

تو گریه میكردی برای معجر ِ من

من گریه میكردم برای حنجر ِ تو

 

حق ِ لب و دندانِ تو كِی خیزران بود؟!

بوسیده لبهای تورا پیغمبر ِ تو

 

دیدم به چشم خود كه وقتی چوب میزد

در دستِ آن ملعون بود انگشتر ِ تو

 

گودال و دیر ِ راهب و كُنج ِ تنور و...

با تو كجاها كه نیامد مادر ِ تو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 دی 1391 :: نویسنده : خادم الرضا

امشب دوباره حلقه ی مستان مرتب است

سر مستمو پیاله ام از می لبالب است

مادر مرا كه زاد به پیشانی ام نوشت

قربانیش كنید این نذر زینب است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 دی 1391 :: نویسنده : خادم الرضا

هر طور بود آمدم اینجا گمان نبود

اصلاً اُمیدِ آمدنِ کاروان نبود

من زینبم نه زینب وقت وِداعمان

زینب به زیر جامه اش این داستان نبود

من زینبم نه زینب تا عصر یازده

موی سپید و این همه قَدِ کمان نبود

آسان نبود رفتن ما تا به کوفه، شام

گاهی میان قافله یک لقمه نان نبود

آسان نبود رفتن ما با حرامیان

پرده نداشت محمل ما، شأنمان نبود

آسان نبود آمدن ما از این مسیر

غیر ِ سرت به رویِ سرم سایبان نبود

این قافله که خانم قامت کمان نداشت

دارایِ دختری شده لکنت زبان نبود

تعداد ما کم است نپرس از دلیل آن

با نازدانه ات احدی مهربان نبود


رفتی و بردی اصغر و حتی برای من

نگذاشتی رقیه یِ خود را برای من


با اشکِ چشم غسل زیارت کنم حسین

وقتش رسیده جان برود از تنم حسین

حالا که باز هست دو دستم چه فایده؟

دستی نمانده سینه برایت زنم حسین

دیگر رسالتم که به پایان رسیده است

بگذار کربلا بشود مدفنم حسین


هر چه به من گذشت فدای سرت حسین

معجر که هست روی سر خواهرت حسین


بعد از تو گاه قافله سالار بوده ام

گاهی سپر، طبیب، پرستار بوده ام

هر جا برای حفظ امام زمانه ام

زهرا میان کوچه و بازار بوده ام

بی معجزه، بدون عصا، با قَدِ خَمَم

موسی میانِ مجلس اغیار بوده ام

چشم یزید کور شد از خطبه های من

من ذوالفقار حیدر کرار بوده ام

من پس گرفته ام عَلَم ِ ساقی ِتو را

تا ساقی ات بداند علمدار بوده ام


از من مپرس، مگو خواهرم کجاست؟

آن بلبل سه ساله ی من دخترم کجاست؟


یادت که هست آنچه سر پیکرت شد و

چوب و عصا و نیزه فرو در پَرَت شد و

از پشتِ سر گرفت به بالا سر ِتو را

آنچه به پیش من ِ خواهرت شد و

می آمدند دستِ پُر از قتله گاه و بعد

در زیر سُم ِ اسب لگد پیکرت شد و

رفتم به شام و كوفه به همراه یک نفر

یک ساربان که صاحب انگشترت شد و

گاهی فراز نیزه و دروازه مرقدت

گاهی میان طشت ، نزولِ سرت شد و

آرام گفته ام که ابالفضل نشنود

حرف از کنیز بردن یک دخترت شد و





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شعر هیئت
www.heydariam.ir
درباره وبلاگ

تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به حضرت زهرا (س) میباشد و استفاده از مطالب آن بدون هیچ قید و شرطی آزاد است.
یا علی ...

مدیر وبلاگ : خادم الرضا
موضوعات
نویسنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :