تبلیغات
شعر هیئت - مطالب اشعار شهادت امام کاظم (ع)
 

گوشه ی دخمه خلوتی دارد

کوه طورش همین سیه چال است

نمک ِ آخرِ مناجاتش

روضه های شهید گودال است

**

توبه می کرد جای مردم شهر

گریه می کرد جای ما و شما

پسر فاطمه دعا می خواند

نیمه شبها برای ما و شما

**

هردلی عاشق نگاهش شد

خالی از تیره گی و زشتی شد

در کنار ضریح چشمانش

زن بدکاره ای بهشتی شد

**

زن رقاصه را به راه آورد

عارف حق،جدا ز غیرش کرد

پشت آن میله های فولادی

این چنین عاقبت به خیرش کرد

**

با رکوع و سجود فاطمی اش

شیوه ی بند گی به او آموخت

با نگاه پر از محبت خود

حکمت زندگی به او آموخت

**

ساق پایش شکستگی دارد

داد می زد ز درد سجاده

غل و زنجیرها اجازه دهید

در قنوتش به زحمت افتاده

**

درد تا مغز استخوان می رفت

با لب تشنه تا لگد می خورد

رسم این خانواده است انگار

چقدر بی هوا لگد می خورد

**

پروبالش شکسته ای صیاد

این قفس خوب گوشه گیرش کرد

تازیانه نزن، که رفتنی است

دوری از آشیانه پیرش کرد

**

«مرد باشید و روی واژه ی «شرم

مثل آل امیه خط نکشید

!می زنیدش زبان روزه بس است

حرف ناموس را وسط نکشید

**

نزنید آنقدر به پهلویش

یاد غمهای مادرش افتاد

حرف شهر مدینه شد ای وای

باز هم یاد دخترش افتاد

**

شهر بغداد ناجوانمردی

بردی از یاد حُرمت نمکش

خیزران را به یادم آورده

زخم لبهای خشک و پر ترکش

**

حرف از خیزران و زخم لب است

جای طشت طلا فقط خالیست

روضه ی طشت دردسر ساز است

جزء آن روضه های جنجالیست

**

به تمسخر گرفت قرآن را

طعنه زد با کمال بی شرمی

به لب خشک قاری قرآن

چوب می زد برای سرگرمی

 

وحید قاسمی

 





نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : وحید قاسمی،
لینک های مرتبط :


ناگهان خلوت من با زدنی ریخت به هم

مجلس ذكر ِ مرا بد دهنی ریخت به هم

 

رویِ این ساقِ ترك خورده بلندم كردند

استخوانم پس ِ هر پا شدنی ریخت به هم

 

كار من از همه مجذوبِ خدا ساختن است

نظری كرده ام و قلب زنی ریخت به هم

 

دید حساس شدم آمد و دشنامم داد

پسر فاطمه را با سخنی ریخت به هم

 

لعنتی بس كه از این موی سرم میگیرد

زلف آشفته به هر آمدنی ریخت به هم

 

كار تشییع مرا لنگه دری عهده گرفت

از غم من دلِ هر سینه زنی ریخت به هم

 

علی اكبر لطیفیان

 





نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : علی اکبر لطیفیان،
لینک های مرتبط :


پربسته بود... وقت پریدن توان نداشت

مرغی که بال داشت ولی آسمان نداشت

 

خوکرده بود با غم زندان خود ولی

دیگر توان صبر در آن آشیان نداشت

 

جز آه زخم های دهن باز کرده اش

در چارچوب تنگ قفس همزبان نداشت

 

آنقدر زخمی غل و زنجیر بود که

اندازه ی کشیدن یک آه جان نداشت

 

زیر لگد صداش به جایی نمیرسید

زیر لگد شکست و توان فغان نداشت

 

با تازیانه ساخت که دشنام نشنود

دیگر ولی تحمل زخم زبان نداشت

 

هرچند میزبان تنش تخته پاره شد

هرچند روی پل بدنش سایبان نداشت

 

دیگر تنش اسیر سم اسب ها نشد

دیگر سرش به خانه نیزه مکان نداشت

 

محمد بیابانی

 





نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : محمد بیابانی،
لینک های مرتبط :


حساس ترین آینه را می بردند

بر شانه ی سنگ ها،کجا می بردند؟

 

با اینکه سلیمان زمانت بودی

تابوت تو را غلام ها می بردند

 

تابوت نه، اشتباه گفتم ای وای

با تخته ی پاره ای تو را می بردند

 

با ساق شکسته پیکرت را،ای کاش

پیچیده میان بوریا می بردند

 

از تخته ی در، دست و سرت آویزان

گیسوی تو در باد رها می بردند

 

تا خشک شود نموری پیرهنت

باید بدنت به کربلا می بردند

 

آیینه ی تکه تکه ای بودی که

از قصد،تو را چه با صدا می بردند

 

وحید قاسمی

 





نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : وحید قاسمی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 خرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

ازهمان روز ازل خاک مرا ، آب  تو را

دست معمار از احسان به هم آمیخته است

 

وشدی باب حوائج ، و شدم سائل تو

دستها را به عبای تو در آویخته است

 

آسمان جای شما بود ، ولی حیف چه شد ...

... آب باران به دل چاه فرو ریخته است ؟

 

من از این واقعه تا روز جزا حیرانم

 

و بنا بود که محراب دعایت بشود

ولی افسوس در این چاه زمینگیر شدی

 

صورتت رنگ عوض کرده ، عذارت نیلی است

چه بلائی به سرت آمده که پیر شدی ؟

 

توهمانی که به جبریل پر و بال دهد

پس چگونه بنویسیم که زنجیر شدی..!؟

 

من تو را بانی جبرئیل امین می دانم

 

چارده سال تو را گوشه زندان دیدم

چارده قرن اگر گریه کنم باز کم است

 

استخوانهات چو گیسوت مجعد شده اند

این هم از همرهی آهن و زنجیر و نـم است

 

و شنیدم بدنت چون پر گل نازک شد

زیر این نازکِ گل ، قامت خورشید خم است

 

در عزایت همه ی عمر رثا می خوانم

 

چه غریبانه روی تخته‌ی در می رفتی

بال و پرهای پرستوئی ات  هر جا می ریخت

 

دهنی یخ زده آن روز جگر ها را سوخت

آتشی تلخ به کام همه دنیا می ریخت

 

پسری آمده بود و ... پدری را می برد...

... اشکها بود که در غصه بابا می ریخت

 

باز  از گریه معصومه ی تو گریانم

 

تا نوشتم در و آتش ، قلم از سینه شکست

عرق خجلت پیشانی دنیا می ریخت

 

گرچه باور نتوان کرد ولی دیده شده ست

رد پای گل نی را که به صحرا می ریخت

 

سال ها در پی این نیزه‌ی سرگردانم

تا مگر لب بگشاید بشود قرآنم

 

یاسر حوتی

 





نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : یاسر حوتی،
لینک های مرتبط :


دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد

این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد

 

با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام

کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد

 

ناله ها ی ممتدم گویای این مطلب شده

بغض سینه اشتیاق صحبتم را لطمه زد

 

تار میبینم ز بس که این حرامی یهود

گاه و بیگاه آمد از ره صورتم را لطمه زد

 

صوت سیلی هم صدا شد با صدای خنده اش

هر دمی آمد سراغم خلوتم را لطمه زد

 

شد شکسته راه رفتن ارث مادر زادیم

ضربه ها را بی هوا زد قدرتم را لطمه زد

 

نام زهرا را نه تنها با طهارت او نبرد

بد دهن بود و دل با غیرتم را لطمه زد

 

داغ من یک سربریدن کمتر از جدم حسین

آخر کار این کفن ها غربتم را لطمه زد

 

پیکر من بین راه زائران کربلا

این سه روزه تا قیامت شوکتم را لطمه زد

 

قاسم نعمتی

 





نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : قاسم نعمتی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 خرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

کسی بدون دلیل از صدا نمی افتد

لب کلیم ز سوز دعا نمی افتد

 

کریم در غل و زنجیر هم کریم بُود

به دست بسته شده، از عطا نمی افتد

 

اگرچه خاک نشسته به روی لب هایت

عقیق، پا بخورد از بها نمی افتد

 

مگر چه گفته به تو این زبان دراز یهود؟

همیشه از دهنش ناسزا نمی افتد

 

چه آمده به سرت پنجه میکشی بر خاک؟

به هر نفس، لب تو از ندا نمی افتد

 

به سینه ای که لگد خورد پشت در سوگند

بدون درد سر این ساق، جا نمی افتد

 

کسی که در تن او پیرهن شده پاره

به یاد بی کفن کربلا نمی افتد

 

تو گیر یک نفر افتاده ای چنین شده ای

تن تو در گذر گرگ ها نمی افتد

 

پس از سه روز تو را عده ای کفن کردند

سر بریده ی تو زیر پا نمی افتد

 

سنان و شمر به هم با اشاره می گفتند:

مگر که نیزه نخورده ؟ چرا نمی افتد؟

 





نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : شاعر ناشناس،
لینک های مرتبط :


به لطف حضرت حق حس معنوی دارم

به شوق خواندن مرثیه مثنوی دارم

شب شهادت و من یاد کاظمین کردم

و اشک مادر سادات را در آوردم

دلا بسوز که معصومه زار و محزون است

دلا بسوز امام زمان دلش خون است

دلا بسوز که در سینه غم شرربار است

دلا بسوز امام رئوف عزادار است

دلا بسوز به سوز دل امام رضا

به روضه ای که شده قاتل امام رضا

یکی دو جرعه غزل مرثیه بنوشید و

به دخترش همگی تسلیت بگویید و

چه خوب تک تک تان اهل فیض و بارانید

به نام نامی آقا به روضه مهمانید

تمام غربت عالم به او حواله شده

اسیر خسته ی کنج سیاهچاله شده

بنای دشمن او ظلم و جور و بیداد است

سیاهچاله نگو قتلگاه بغداد است

به ناله محبس خود را اگر حرم کرده

ز فرط گریه دو چشم ترش ورم کرده

نه بود دختر او تا شود هوادارش

نه بود لقمه ی نانی برای افطارش

در آسمان نگاهش شراره حد میزد

دم غروب کثیفی به او لگد میزد

بلند میشد و از نو دوباره می افتاد

سرش به شانه ی زخمش هماره می افتاد

نگو چرا که قیامش فقط قعود شده

تمام دور و بر گردنش کبود شده

نگو چرا ز لبش خون لخته می ریزد

نگو چرا دو سه روز است برنمیخیزد

نگو چرا بدنش اینقدر ضعیف شده

نگو دگر ز چه رو لاغر و نحیف شده

نگو چرا که ز او جان نیمه جانی هست

نگو چرا که فقط پوست و استخوانی هست

ز روی کینه جراحات او نمک خورده

شبیه مادر خود فاطمه کتک خورده

شبیه مادر خود فاطمه پرش زخم است

شبیه مادر خود فاطمه سرش زخم است

شبیه مادر خود از زمانه دلگیر است

شبیه مادر خود از نفس زدن سیر است

خدا کند ز اسارت رها شود آخر

شبیه فاطمه حاجت روا شود آخر

خدا کند زن بدکاره توبه ای بکند

به یک اشاره ی او باحیا شود آخر

خدا کند که نگهبان بد دهان امشب

به پاس حرمت او بی صدا شود آخر

ملامتی نکنیدم که رسم مداح است

گریز روضه ی او کربلا شود آخر

اگر چه غصه ی تبعید از وطن دارد

به روی شانه ی خود کوهی از محن دارد

اگرچه زیر غل جامعه فتاد از پا

ولی چه خوب که آرایش بدن دارد

چه خوب شد که همان تکه تخت چوبی بود

چه خوب شد که نهایت سری به تن دارد

چه خوب آخر کاری تنش نشد عریان

یکی دو تا که نه چندین عدد کفن دارد

حسین و کرببلا و کفن به یاد آمد

غروب و غارت یک پیرهن به یاد آمد

 





نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : علیرضا خاکساری،
لینک های مرتبط :


چشمهایت اگر چه طوفانی

قلبت اما صبور و آرام است

شوق پرواز در دلت جاریست

شب اندوه رو به اتمام است

 

روح تو آنقدر سبکبار است

که اسیر قفس نخواهد شد

لحظه ای با مظاهر دنیا

همدم و همنفس نخواهد شد

 

کور خوانده کسی که می خواهد

بسته بیند شکوه بالت را

چشم اگر واکنند می بینند

جبروت تو را، جلالت را

 


 



ادامه این شعر


نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : یوسف رحیمی،
لینک های مرتبط :


زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده
خواست پرواز کند دید پرش افتاده

می شود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست
بس که شلاق به جان کمرش افتاده

آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد
چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده

گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد
چند تاری مژه از پلک ترش افتاده

هر کس ایام کهنسالی عصا می خواهد
پسرش نیست ببیند پدرش افتاده

آن که از کودکی اش مورد حرمت بوده ست
سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!

به جراحات تنش ربط ندارد اشکش
حتم دارم که به یاد پسرش افتاده

حسین رستمی




نوع مطلب : اشعار شهادت امام کاظم (ع)، 
برچسب ها : حسین رستمی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
شعر هیئت
www.heydariam.ir
درباره وبلاگ

تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به حضرت زهرا (س) میباشد و استفاده از مطالب آن بدون هیچ قید و شرطی آزاد است.
یا علی ...

مدیر وبلاگ : خادم الرضا
موضوعات
نویسنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :