تبلیغات
شعر هیئت - مطالب مبعث
 

عید است و باز موسم شادی مردم است

روی لب تمامی گل ها تبسم است

 

تقویم من دوباره نشان میدهد که باز

وقت نماز محضر آقای هشتم است

 

مبعث رسیده است و دلم زائر رضاست

در مشت های کودکی ام باز گندم است

 

هی میشمارم از من و تو ماه مهربان

حالا خودت بگو که مرا بار چندم است

 

اینکه دوباره پر زدم و مشهدی شدم

اینکه دلم دوباره کجای حرم گُم است

 

آقا چون آهویی که سر زده آمد سرای تو

من نذر کرده ام که بمیرم برای تو

 

عمریست نقش جان و تنم مشهد الرضاست

اوج تمام پر زدنم مشهد الرضاست

 

هرجا سوال شد که دلت در کجا خوش است؟

بی اختیار بر دهنم مشهد الرضاست

 

مبعث ،غدیر ،ماه صفر ،باز زائرم

یعنی تمام پنج تنم مشهد الرضاست

 

اینجا مدینه ی دل ما کربلای ماست

یعنی حسین و هم حسنم مشهد الرضاست

 

من مانده ام نماز شکسته برای چیست؟

وقتی حقیقتا وطنم مشهد الرضاست

 

با تو دلم به سمت خدا پر گرفته است

از کاسه های صحن تو ساغر گرفته است

 

یا ایها الرسول بخوان عاشقانه را

وحی رسیده از نفس جاودانه را

 

با حسن خُلق و طبع ملیحانه ات بگیر

از دست این جماعت سرکش بهانه را

 

یا ایها المزمل و یا ایها النبی

تبلیغ کن شریعت ربّ یگانه را

 

با دست های بت شکن شاه لافتی

بشکن غرور بتکده های زمانه را

 

بسپار در تلاطم خندق شب احد

دست علی عالی اعلی میانه را

 

ما داده ایم دست علی ذوالفقار را

ما داده ایم دست علی اختیار را

 

حالا دوباره ما همه حیران تان شدیم

سرگشته های زلف پریشان تان شدیم

 

از انتظار مرد قرن یاد کرده و

آوارگان دشت و بیابان تان شدیم

 

با اشتیاق اینکه تو منّایمان کنی

همشهریان حضرت سلمان تان شدیم

 

فرقی نمیکند چه مدینه چه شهر طوس

در آستان فاطمه مهمان تان شدیم

 

مهمان نواز شهر مدینه مرا بخر

تا آسمان گنبد خضرا مرا ببر





نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : شاعر ناشناس،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 خرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

دلِ سنگم ركاب میخواهد

این نگین جای خواب میخواهد

طفل دل زود راه افتاده

جوجه ی ما شراب میخواهد

عیش نزدیك شور بختان است

لب دریا كباب میخواهد

دلم از داغ،رخ نتابیده است

آسمان آفتاب میخواهد

اشك در چشم ما خدادادی است

ذات دریا حباب میخواهد

به شب گیسوی تو ره بردن

ناله ی مستجاب میخواهد

نفسی با علی بزن بر خاك

اصلا این بو ، تراب میخواهد

هم لب یار و هم لب شمشیر

جگر انتخاب میخواهد

شرح موی تورا گرفته به خویش

هر كتابی كه تاب میخواهد

آنكه اشك مرا درآورده

جگرم را مذاب میخواهد

مدح روی تورا سواد فؤاد

به همین بیت ناب میخواهد

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

از رخت آفتاب میریزد

از جبینت گلاب میریزد

ذكر گنجشك تو اگر برود

كُرك و پر از عقاب میریزد

تاك از زلف دوست بوده ، اگر

طرحی از پیچ و تاب میریزد

بارش رحمتت به گردش دهر

آب در آسیاب میریزد

خاك خوش عطر چیست جز تن او

از دلت بوتراب میریزد

تا كنی آستین چو بهر وضو

خود الله آب میریزد

دل تو بی حساب میسوزد

دل من از حساب میریزد

عرق آلود میشود چو رُخَت

آبروی گلاب میریزد

"مَن ذبیحی"اگر دمد ز لبت

از دو عالم جواب میریزد

از لبم این سخن ز دوری تو

همچو بیتی خراب میریزد

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

جگرم را مكاشفات گرفت

كشورم را سپاه ذات گرفت

دل بی اختیار جبارش

دل مارا ز التفات گرفت

اشك چشمان ما به هم آمیخت

دجله آمد رهِ فرات گرفت

زین بخاری كه میرود از اشك

هم بخارا و هم هرات گرفت

بر سر اسب ناز دوری زد

رخ ما را شهی به مات گرفت

مكه را رهن داد بر كعبه

این حیاط از رخش حیات گرفت

از خداوند روز بعثت خویش

دفتری بهر خاطرات گرفت

حلقه ی گیسوان او ذاتی است

او كه سر رشته ی صفات گرفت

جوهر صوت اگر بقا دارد

از بلالش كمی دوات گرفت

موی او رخنه در حدیث نمود

سلسله دامن رُوات گرفت

جعفرش پر گشود و طوفان شد

نیزه ی حمزه اش كُرات گرفت

بین بت ها جدایی افكنده

دل عزّی برای لات گرفت

باغ خود بود و نوبت آبش

چشم مارا بدین جهات گرفت

نور چشمش به مكّه رونق داد

برقِ شهری رهِ دهات گرفت

گفت با جبرئیل نعره نزن

طفل معصوم من ، صدات گرفت

گفت جبریل نیستم تنها

ذكر من نیز كائنات گرفت

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

راه اگر در كنار بنشیند

مركب راهوار بنشیند

جگر سنگها به خون بنشست

تا عقیقی به بار بنشیند

آبدارند تیغ های عرب

دجله را گو كنار بنشیند

گردن افراختم به ذاتم تا

فقرم از ذوالفقار بنشیند

شجر طور روشنی بخش است

گر به نار و انار بنشیند

موسی از چوب اژدها سازد

ساحری گر به مار بنشیند

هست از امروز در پی غاری

تا كه با یار غار بنشیند

یار غار نبی است حیدر او

گو منافق به دار بنشیند

گر میسر نشد ظهور كنی

صبر كن تا غبار بنشیند

بر رهش آشكار بنشینم

شاه اگر بر شكار بنشیند

جگرم سوخت در كنار شرار

كو خلیلی كه نار بنشیند؟

او به آفاق ایستاده و من

بر لبم این شعار بنشیند

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

در رخ تو نمك دكان دارد

شور عشاق از آن نشان دارد

مدح لبهای توست بر لب من

پس لبم علم قند دان دارد

حرف لب شد دو چشمم آب افتاد

لب دیده جوی روان دارد

بوسه زخمی است با صدا اما

بوسه انواع بی كران دارد

زخم های لب حسین عزیز

هر چه دارد ز خیزران دارد

چوب دست یزید هم گل داد

پس حسین بر لب ارغوان دارد

چوب هم مدح آن دهان میخواند

معنی اینگونه بر زبان دارد

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

(محمد سهرابی)

 





نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : محمد سهرابی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 خرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

در کوه انعکاس خودت را شنیده‌ای
در سعی‌ها، صفای دلت را دویده‌ای

افسانه بود قبل تو رویای عاشقان
تو پای عشق را به حقیقت کشیده‌ای

تَبَّت یَدا أبی لهبان شعله می‌کشند
تا «لا» به لب، به خرمن بت‌ها رسیده‌ای

رویت سپیده‌ایست که شب‌های مکه را ...
خالت پرنده‌ایست رها در سپیده‌ای

اول خدا دو چشم تو را آفرید و بعد
با چشمکی ستاره و ماه آفریده‌ای

باران گیسوان تو بر شانه‌ات که ریخت
هر حلقه یک غزل شد و هر چین قصیده‌ای

راهب نگاه کرد، وَ آرام یک ترنج
افتاد از شگفتی دست بریده‌ای

مستند آیه‌ها، عرق «عقلِ اول‌»ند
یا از درخت معرفت انگور چیده‌ای

آه ای نگار من! که به مکتب نرفته‌ای
ای جوهر یقین! که مُرکّب ندیده‌ای

عشقی و بی بلندی پرهای جبرئیل
تا خلوت خدا، تک و تنها پریده‌ای

حق با تو، با صدای علی حرف می‌زند
جانم! عجب صدایی و به به! چه ایده‌ای!

بر شانه‌ی تو رفت و کجا می‌توان کِشد
عالم، چنین که بار امانت کشیده‌ای

دستت به دست ساقی و جایی نخوانده‌ام
توحید را چنین که تو در خُم چشیده‌ای

دریای رحمتی و از امواج غصه‌ها
سهم تمام اهل زمین را خریده‌ای

حتی کنار این غزلت هم نشسته‌ای
خط روی واژه‌های خطایم کشیده‌ای

گاهی هزار بیتِ نگفته، نهفته است
زیبای من! در اشک به دفتر چکیده‌ای

گفتند از جمال تو اما خودت بگو
از ‌آن محمدی (ص) که در آیینه دیده‌ای

قاسم صرافان




نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : قاسم صرافان،
لینک های مرتبط :


طی میكنیم سمت ملاقات جاده را

شاید كسی سوار كند این پیاده را

 

وقتش رسیده است كه با گریه ریختن

جبران كنید توبه ی از دست داده را

 

تكریم دیگری است همین امتناع ها

پس شكر میكنیم عطای نداده را

 

ما در ركوع نافله با آبروتریم

اصلاً نخواستیم تن ایستاده را

 

خُدّام آستانْ همیشه جلوترند

یا رب نگیر خدمت این خانواده را

 

مكه شرافتش به حضور محمد است

پس قصد میكنیم فقط مكه زاده را

 

گر بی علی بناست كه این راه طی شود

مگذار پس مقابل ما راه جاده را

 

ما درب خانه ای به جز این در نمیرویم

ما بی علی كنار پیمبر نمیرویم

 

خوان كریم خالی و بی نان نمیشود

فقر گدا حریف كریمان نمیشود

 

گویی نمی برد ز عنایت سعادتی

آنكه اسیر زلف پریشان نمیشود

 

این چه حكایتی است كه اصلاً برای ما

مبعث بدون شاه خراسان نمیشود

 

از بركت دعای رسول است هیچ جا

در دوستی فاطمه ایران نمیشود

 

یكبار یا نبی و دگر بار یا علی

یا مصطفی بدون علی جان نمیشود

 

چون شرح زندگانی مولاست خواندنیست

ورنه كسی كه پیرو قرآن نمیشود

 

جبریل علی ، وحی علی و زبان علیست

قرآن بخوان رسول،كه قرآن همان علیست

 

مبهوت مانده است تماشای خویش را

روح بلند و جلوه ی والای خویش را

 

سوگند میخوریم همه تَرك میكنیم

بردارد از بهشت اگر پای خویش را

 

اصلاً همان زمان چهل سال پیش هم

اثبات كرده بود بلندای خویش را

 

آنكس امام ماست كه در لیلة المبیت

وقتی كه رفت داد به او جای خویش را

 

او ماندنی نبود اگر پُر نكرده بود

با مرتضی و فاطمه دنیای خویش را

 

از دیدن تجلی خود دست میكشید

میدید تا تجلی زهرای خویش را

 

یا فاطمه وَ یا كه علی جلوه میكند

وقتی نشان دهد قد و بالای خویش را

 

نور است و در تن سه نفر جلوه كرده است

این نور قبل خلق بشر جلوه كرده است

 

ای خاك پای توست تمام وجودها

هفت آسمان و خلقت گنبد كبودها

 

ای كیسه ی همیشه كرامت میان شهر

آقای مهربانی و آقای جودها

 

آری نماز بی تو به قرآن قبول نیست

ای اولین سلام همه در قعودها

 

جبریل ما چگونه تو را پا به پا شود

درماندگی كجا و مسیر صعودها

 

قربان چشم های تو دار و ندارها

قربان خاك پای تو بود و نبودها

 

شكرخدا قبیله ی توكامل است و بس

كوری چشم عایشه ها،این حسود ها

 

ما باتوأیم و با همه ی خانواده ات

عالم فدای زندگی صاف و ساده ات

 

از ما مگیر تاب و تب شور و شین را

حُبِ علی همان شرف نشأتین را

 

از ما مگیر شوق سفرهای تا نجف

مكه ،مدینه ،سامره و كاظمین را

 

با حب خانواده ی تو سالهای سال

بخشیده اند آبروی عالمین را

 

ما نذر كرده ایم كه بیرون بیاوریم

از زیر دِین،این جگر زیر دین را

 

ما قصد كرده ایم به یاری فاطمه

نائل شویم كرب و بلای حسین را

 

بوسه مزن كنار تمنای دخترت

زیر گلوی كوچك این نور عین را

 

وای از دمی كه زینب كبری رسیده بود

وقتی رسیده بود كه حنجر بریده بود

 

علی اكبر لطیفیان

 





نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : علی اکبر لطیفیان،
لینک های مرتبط :


شما زمان شروع من ابتدای منید

مسیر سبز نجاتِ در انتهای منید

 

اگر چه "اسهد" لحنم مرا بلال نکرد

ولی همیشه شما اشهد صدای منید

 

به شوق روی شما هست وقف محرابم

شما تهجدمید و شما دعای منید

 

شما برای خدایید و من برای خودم

نه من برای شما نه شما برای منید

 

شما بهار، شما آسمان، شما برکات

به خاندان شما اهل بیت حق صلوات

 

بهشت را تو ظهور مصوّرش بودی

خدای آینه ها را تو دلبرش بودی

 

تو حق محضی و در خلوت خداوندی

کسی نبود فقط تو، تو در برش بودی

 

برای آن که خدا ناظر خودش باشد

شبیه آیینه ای در برابرش بودی

 

در آن زمان که درختی نبود و برگی هم

خدای بود و تو هم سیب نوبرش بودی

 

قرار نیست چهل سال بگذرد از تو

تو قبل از آمدنت هم پیمبرش بودی

 

مدینه تا که تو را داشت تا محمد داشت

خدا همیشه در آن شهر رفت و آمد داشت

 

فدائیان نگاهت شهید جانانند

ملازمان سر کوی تو بزرگانند

 

فراریان سر گیسویت پر از کفرند

اسیرهای سر زلفت اهل ایمانند

 

به عقل ناقص ما حق بده به تو نرسد

مگر عقول بشر از خدا چه می دانند

 

نگاه خاک نشینان خانواده ی تو

به غمزه مسئله آموز صد مسلمانند

 

رسول سبز ببینم که می شناسیشان

همین قبیله همین ها که شکل سلمانند

 

نگاه روشنت آن روز صرف سلمان شد

عرب کنار تو بود و عجم مسلمان شد

 

بهشت باغچه ی روشن سرای تو بود

گل محمدیِ دست بچه های تو بود

 

سلام اول صبح و غروب این خانه

مسیح خانه ی زهرای تو صدای تو بود

 

کمال روح تو با وحی پا نمی گیرد

نزول آیه نزول خودت برای تو بود

 

فقط نسیم خوشی شد نصیب جبرائیل

همین که مدت کوتاهی آشنای تو بود

 

تو را کمال نوشتند یا رسول الله

بزرگ آل نوشتند یا رسول الله

 

تو آفتابی و انوار آفتاب علی ست

کتاب سرّی و اسرار این کتاب علی ست

 

قرار شد همه عقد برادری خوانند

برای سهم شما حسن انتخاب علی ست

 

اگر تو خضر رهی مرتضاست موسایت

اگر تو آب بقایی بقای آب علی ست

 

اگر سوال کنند از تو حضرت حق کیست

قسم به ذات تو محکم ترین جواب علی ست

 

برای فخر تو این بس یگانه دامادت

جناب حضرت حیدر ابوتراب علی ست

 

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند

 

علی اکبر لطیفیان

 





نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : علی اکبر لطیفیان،
لینک های مرتبط :


بر سر آشفته ام زلف پریشان ریخته

در دل حیران من آیات حیران ریخته

 

نیستم ناراحت از اینکه شهیدم کرده اند

خون من گر ریخته در پای جانان ریخته

 

سفره ی دل باز کردن پیش مهمان بهتر است

این دلم هر آنچه دارد پای مهمان ریخته

 

تا مقام قاب قوسین ات بلا باید کشید

در بیابان طلب خار مغیلان ریخته

 

گاه باید بیشتر همرنگ شد مثل اویس

نذر یک دندان جانان چند دندان ریخته

 

هر دو عالم عالمی دارند پیش مقدمش

این یکی دل ریخته است و آن یکی جان ریخته

 

گر چه آدم گرچه عیسی گرچه موسی بازهم

کمتر از درهای دربار تو دربان ریخته

 

بسکه خاطرخواه داری و عزیزی که خدا

جای گل روی سرت آیات قرآن ریخته

 

نذر این پیغمبری خوب است ذبحی رد کنی

در ضمیر عید مبعث عید قربان ریخته

 

آن قدر ذات خدا در تو تجلی کرده است

ز آن همه یک جلوه اش را در خراسان ریخته

 

با علی بودن فقط راه مسلمان بودن است

ورنه از این نا مسلمانها فراوان ریخته

 

شب ، شب مبعث ولی یاد نجف افتاده ام

بسکه از روی لبت ذکر علی جان ریخته

 

یانبی و یا نبی و یا نبی یا مصطفی

یا علی و یا علی و یاعلی یا مرتضی

 

علی اکبر لطیفیان

 





نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : علی اکبر لطیفیان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 خرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

صفای زندگیم آیه های قرآنت

بیا به مابركت ده به بركت نانت

 

تویی كه كعبه به دور سرتو می گردد

رسول آینه ها، هستی ام به قربانت

 

كسی كه عطرگدای تو برمشامش خورد

چنان اُویس قرن می شود پریشانت

 

تویی كه ماه بود مهرجانماز شبت

تویی كه حضرت حیدر شده مسلمانت

 

شبی بیا و مرا زائرحریمت كن

چرا كه عطرخدا می وزد ز ایوانت

 

اگركه خاك كف پای توست عرض و سماء

بهشت شاخه یاسی است كنج گلدانت

 

تویی كه در حرم چشمهات معلوم است

كه خاك پای علی بوده است سلمانت

 

بیا و آتش جان مرا گلستان كن

بیا به حق حسینت مرا مسلمان كن

 

همیشه سفره لطفت به عالمی وا بود

حرای خانه تو جانماز زهرا بود

 

تویی كه وقت نماز جماعتت هرشب

همیشه درصف اول یقین مسیحا بود

 

مرابه خاك درت نوكریست اربابی

چرا كه خاك درت كوه طور موسی بود

 

همیشه دور و برخانه بهشتی تو

یكی دوتا نه، هزاران فرشته پیدابود

 

كسی كه ازدر این خانه رهگذر می شد

ندیده روی تورا بدتر از زلیخا بود

 

درآن حوالی گرم حجاز هم تنها

دل تو بود كه همواره مثل دریا بود

 

كسی كه پشت سرت حامی رسالت بود

نوشته اند كه تنها علی اعلا بود

 

علی كنار تو بود و تو هم كنار علی

وفاطمه همه جابود ذوالفقار علی

 

تو از نخست برایم پیامبر بودی

در آسمان خدا برترین قمر بودی

 

تكامل همه ادیان به دستهای تو بود

چرا كه پیش خدا بهترین بشربودی

 

پیمبران همه هم رأی بوده اند اینكه

تو از تمامی آنها رسول تر بودی

 

ندیده ام كه كسی هم تراز تو باشد

تو از ولادتت آقا زخلق سر بودی

 

پیمبری تو از اولش مشخص بود

امین مردم و همواره معتبر بودی

 

پیمبران همه شاگرد مكتبت هستند

وعالمی همه مدیون زینبت هستند

 

پیامبر شده ای كه برای تو باشیم

همیشه تابه ابد مبتلای تو باشیم

 

تو گرم ذات خدا باش تاكه ماها هم....

...غلام و نوكر خلوت سرای تو باشیم

 

بیا كرم كن و كاری كن اینكه تا آخر

كنار خانه زهرا گدای تو باشیم

 

ببند گردن ما را به پای سلمانت

كه تاهمیشه به زیر لوای تو باشیم

 

چه می شود كه اویس قرن شویم و شبی

كنار صحن حسینت فدای تو باشیم

 

چه می شود كه شبیه ابوذر و مقداد

بلالمان بكنی تا عصای تو باشیم

 

چه می شود كه شبیه ملائكه هرشب

دخیل رشته ای از آن عبای تو باشیم

 

مرا شبیه غلامان خود معطر كن

عنایتی كن و من را غلام حیدر كن

 

قرار بود چهل روز در حرا باشد

و از تمامی مخلوق هم جدا باشد

 

قرار بود كه او باشد وخدا باشد

خدا معلم و شاگرد ،مصطفی باشد

 

كسی اجازه ندارد به این حریم آید

به غیر یك نفر آن هم كه مرتضی باشد

 

خدا به غیر نبی معتكف نمی خواهد

مقام هر كسی این نیست با خدا باشد

 

همان كه كل بشر ریزه خوارخادم اوست

همان كه خاك درش مُهر انبیا باشد

 

همان كه فاطمه اش افتخار قرآن است

كسی ندیده،چنین دختری كجا باشد

 

تمام حاجت این  عبد روسیاه این است

چنین شبی حرم مشهدالرضا باشد

 

برات نوكریش را ابالحسن بدهد

كبوترانه شب جمعه كربلا باشد

 

بیا و عیدی من را بده به چشم ترم

بگیردست مرا و به كربلا ببرم

 

مهدی نظری

 





نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : مهدی نظری،
لینک های مرتبط :


عشقت مرا اسیر بیابان نوشته است

مجنون ترین صحابی دوران نوشته است

 

این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی ست

دست مرا برای گریبان نوشته است

 

از دست اختیار تو راه فرار نیست

این جبر را خدات به پامان نوشته است

 

مانند تو امیر، فقط یک نفر ،ولی

مانند من اسیر فراوان نوشته است

 

شکر خدا که نام مرا اعتبار تو

سلمان نوشته است مسلمان نوشته است

 

نام تو را به آب طلا دست کردگار...

...بالای تخت و تاج سلیمان نوشته است

 

کم ناز کن دو آیه از این سوره را بخوان

اصلاً خدا برای تو قران نوشته است

 

امشب قلم زدند پریشانی مرا

با تو رقم زدند مسلمانی مرا

 

قرآن بخوان و راه خدا را نشان بده

توحید را نشان زمین و زمان بده

 

قرآن بخوان و با نفس آسمانی ات

این مرده های روی زمین را تکان بده

 

قرآن بخوان و بال مرا از قفس بگیر

اندازه ی شعور پرم آسمان بده

 

آخر چقدر قوم پسر دار میشوند

دختر به دست دامن این مادران بده

 

جز با صدای عشق مسلمان نمیشوم

پس لطف کن خودت درِ گوشم اذان بده

 

قرآن بخوان و بگو که خدا واحد است و بس

هرکه ادلّه خواست، علی را نشان بده

 

تو آسمان مکه ای و ماه تو علی ست

تنها دلیل روشنی راه تو علی ست


ای همسر خدیجه،خدیجه فدای تو

قربان مهربانی لحن صدای تو

 

پایین بیا ز کوه، دخیلی بیاورند

دست توسل همگان بر عبای تو

 

امشب فرشته ها همه پرواز می کنند

اطراف آستانه ی غار حرای تو

 

از این به بعد چشم تمام قنوت ها

ایمان می آورند به یا ربّنای تو

 

از این به بعد شمس و قمر روی دست تو

از این به بعد ملک و مکان زیر پای تو

 

یک بال هیچ وقت به جایی نمیرسد

قران برای توست علی هم برای تو

 

احمد شدی ،کتاب شدی ،مصطفی شدی

حالا تمام دار و ندار خدا شدی

 

امشب که تاج نور نشاندند بر سرت

خالیست ای نبی خدا جای مادرت

 

آن بانویی که زحمت بسیار میکشید

تا این که این زمانه ببیند پیمبرت

 

این افتخار بس که خدیجه است خانمت

این اعتبار بس که بتول است دخترت

 

ای زیر سقف فاطمه ات عرش دومّت

دیدار روی فاطمه معراج دیگرت

 

غیر از کلام حق سخنی بر لبت نبود

هر ظهر جمعه وقف علی بود منبرت

 

هرجا که پا نهادی و هر جا که سر زدی

دیدی علی امیر نجف را برابرت

 

فکر برادری؟ چه کسی بهتر از علی

از این به بعد شاه ولایت برادرت

 

از این بعد شیر خدا آفتاب توست

مهر علی تمامی دین کتاب توست

 

شصت و سه سال زندگیت مهربان گذشت

با کیسه های وصله ایِ آب و  نان گذشت

 

شصت و سال زندگیت بین کوچه ها

در بنده ی خدا شدنِ این و آن گذشت

 

گاهی میان دورترین خانه ی زمین

گاهی میان دورترین آسمان گذشت

 

گاهی کنار سفره ی بیوه زنان شهر

گاهی کنار خاطره ی کودکان گذشت

 

وقت نزول ، حضرت خاکی نشین شدی

وقت صعود، ردّ تو از بیکران گذشت

 

آن روزها که شعب ابیطالبی شدی

ایام درد بود ولی همچنان گذشت

 

ای آنکه زندگی تو خرج نجات شد

ای آنکه زندگی تو با مردمان گذشت

 

برگرد رنج و درد بشر را نگاه کن

این زندگی سرد بشر را نگاه کن

 

یک عده ای به عشق تو دور از وطن شدند

یک عده ای ندیده اویس قَرَن شدند

 

از خانواده ام  همه عبد الله شما

از خانواده ات همه آقای من شدند

 

تو پیر خانواده ،بزرگ قبیله ای

محصول زندگانی تو پنج تن شدند

 

یک عده زینب و علی و فاطمه شدند

یک عده ای حسین شدند و حسن شدند

 

بعد تو دختر تو و زینب کنار هم

مشغول کار بافتن پیرهن شدند

 

یک عده بچه های تو پاره جگر، ولی

یک عده بچه های تو پاره بدن شدند

 

این کشته ها تمام جگر گوشه ی توأند

یا ایها الرسول ببین بی کفن شدند

 

«یا مصطفاه » این تن پامال را ببین

این کشته ی فتاده به گودال را ببین

 

علی اکبر لطیفیان


 

 



نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : علی اکبر لطیفیان،
لینک های مرتبط :


آن شب زمین شکست و سراسر نیاز شد

در زیر پای مرد خدا جا نماز شد

 

کعبه خودش میان جماعت به صف نشست

آمد امام قبله و وقت نماز شد

 

دریاچه های آتش نمرود خشک شد

باران گرفت و خاک زمین دل نواز شد

 

کم کم نگاه رود به دریا رسیده بود

چون پستی و بلندی دنیا تراز شد

 

آئینه ای که قدّ خدا ایستاده بود

پا بر زمین نهاد و زمین سرفراز شد

 

دیگر خدا برای زمین نامه می نوشت

با آن کبوتری که رسول حجاز شد

 

امشب همه به خاطر روی گل علی

صَلّوا علی النّبی و صلّوا علی علی

 

خورشید مکه آمد و صبح خدا دمید

آری هوا خنک شد و مکه نفس کشید

 

آن روز اگر هوای زمین پر شد از بهشت

عطر محمّدی خدا داشت می وزید

 

عطری که بر جبین عرق کرده ی تو بود

عطری که از عصاره ی خورشید می چکید

 

گل آن قدر هوای تو را کرده بود که

کِل می کشید پیش تو جامه می درید

 

فریاد می کشید که صلّوا علی النبی

هی جامه می درید که خیر البشر رسید

 

آری خدا بهانه عشق تو را گرفت

که این همه برای تو پروانه آفرید

 

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی

ای ابروان گنبدیت معبد خدا

لبخند تو نشانه خوش آمد خدا

 

تنها فرشته ای که پر و بال می زنی

بر آسمان سبزترین گنبد خدا

 

تنها محمدی که قدم می زنی خودت

بین حیاط خلوتی احمد خدا

 

آری سر کلاس نبوت فقط تویی

آقای انبیاء خدا، ارشد خدا

 

لبخند مهربان تو و ناز اخم تو

هر دو نشانه ای است ز جزر و مد خدا

 

با سجده های سبز نمازت رسیده است

گلدسته های بندگیت تا قد خدا

 

دستان سبز توست که ما را رسانده است

امشب به پای بوسی این مشهد خدا

 

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی

 

یک شب خدا قلم زد و طرح تو را کشید

یک طرح بی نظیر به شکل خدا کشید

 

تا آفتاب بُرد قلم موی خویش را

آن گاه نقش روی تو را از طلا کشید

 

موی تو را کشید و به والیل لب گشود

تا روز روشن آمد و شمس الضحی کشید

 

اسماء خویش را به سر و روی طرح ریخت

آن گاه جلوه کرد و تو را مصطفی کشید

 

تبریک گفت بر خودش و حسن خلقتش

و هی تو را به رشته ی مدح و ثنا کشید

 

یک آینه به دست تو داد و برای تو

یک فاطمه کنار تو و مرتضی کشید

 

دل تنگ صحبت تو شده بود که خدا

دست تو را گرفت و غار حرا کشید

 

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی

 

قلبت میان قلب علی اعتکاف داشت

چشمت همیشه در پی زهرا طواف داشت

 

این رد سینه چاکی عشق علی توست

کعبه اگر به سینه خود یک شکاف داشت

 

کعبه خودش برای خودش کعبه گاه داشت

کعبه خودش میان نجف یک مطاف داشت

 

او ماه فاطمه است که در اوج آسمان

با یازده ستاره خود ائتلاف داشت

 

یوسف علی است، یوسف مصری غلام او

او هم به صف نشست و به دستش کلاف داشت

 

این روز و شب از اول خلقت برای یک

ذره  ز خاک پای علی اختلاف داشت

 

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی

 

عطر بهار آمد و پروانه جان گرفت

قدری نفس کشید و ره آسمان گرفت

 

مردی رسید عاطفه باران شد این زمان

خنجر ز دست و پنجه دختر کُشان گرفت

 

شد عاقبت به خیر زمین با رسیدنش

گرچه به طول عمر زمین ها زمان گرفت

 

در کوچه های درد خدا پرسه می زند

شاید که مردی آمد و  از او نشان گرفت

 

باید که شعر ناب تو  را با علی سرود

تا از علی به نام تو یک لقمه نان گرفت

 

یادش بخیر خانه آتش گرفته اش

آن خانه ای که شعله زخم زبان گرفت

 

یادش بخیر پشت در افتاد بر زمین

و ناله ای که در نفس آسمان گرفت

 

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی


 

 





نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : رحمان نوازنی،
لینک های مرتبط :




شعر هیئت
www.heydariam.ir
درباره وبلاگ

تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به حضرت زهرا (س) میباشد و استفاده از مطالب آن بدون هیچ قید و شرطی آزاد است.
یا علی ...

مدیر وبلاگ : خادم الرضا
موضوعات
نویسنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :