تبلیغات
شعر هیئت - مطالب اشعار عبدالله بن الحسن (ع)
 

وقتی تمام لشگریان هار میشوند

دور و بر عمو همه خونخوار میشوند

امثال شمر و حرمله بیکار میشوند

از نو دوباره وارد پیکار میشوند


باید برای شاه غریبم سپر شوم

باید که آماده ی رفع خطر شوم


ای وای از آن اراذل بی چشم و روی پست

ای وای از آن که راه ورا سوی خیمه بست

ای وای از آن سه شعبه که بر سینه اش نشست

ای وای ز پاره سنگ که رسید وسرش شکست



ای وای زخون ، خون خدایی که سکه شد

عمه ببین عموی گلم تکه تکه شد


سوگند میدمت که رهایم کن عمه جان

سوگند میدمت که فدایم کن عمه جان

نذر امیر کرببلایم کن عمه جان

آخر شهید خون خدایم کن عمه جان


دشمن شکسته است سرش را، سرم فداش

هستی من بود... پدر و مادرم فداش


دنبال من نیا به سرت سنگ میزنند

کفتارها به معجرتان چنگ میزنند

باتیر وتیغ و نیزه نماهنگ میزنند

این ها یکی شدند و هماهنگ میزنند


من میروم فدایی آقای خود شوم

نه ، میروم فدایی بابای خود شوم


گودال میروم سپر حنجرش شوم

گودال میروم که فدای سرش شوم

مانده ست بی زره ، زره پیکرش شوم

یا نه فقط دست به کمک مادرش شوم


وقتش رسیده در بغلش دست و پا زنم

وقتش رسیده مادر خود را صدا زنم


ملعون رسید؟ فدای سرت غصه ای نخور

خنجر کشید؟ فدای سرت غصه ای نخور

دستم برید ؟فدای سرت غصه ای نخور

حلقم درید؟ فدای سرت غصه ای نخور



 





نوع مطلب : اشعار عبدالله بن الحسن (ع)، 
برچسب ها : علیرضا خاکساری،
لینک های مرتبط :


لشگریان خیره سر،چند نفربه یک نفر؟
       فاطمه گشته خون جگر،چند نفر به یک نفر؟
      
       خواهر دل شکسته اش،همره دختران او
       زند به سینه و به سر،چند نفر به یک نفر؟
      
       بین زمین وآسمان،جنت و عرش وکهکشان
       پر شده است این خبر:چند نفر به یک نفر؟
      
       حور و ملک به زمزمه-وای غریب فاطمه-
       حضرت خضر نوحه گر،چند نفر به یک نفر؟
      
       آه و فغان مادرش،به قلب سنگی شما
       مگر نمی کند اثر؟چند نفر به یک نفر؟
      
       عمو رمق ندارد و، همه هجوم می برید!
       مرد نبردید اگر؟چند نفر به یک نفر؟
      
       یاد مدینه زنده شد،روضه ی رنج فاطمه
       که ناله زد به پشت در،چند نفر به یک نفر؟





نوع مطلب : اشعار عبدالله بن الحسن (ع)، 
برچسب ها : وحید قاسمی،
لینک های مرتبط :


آمدم تا جان کنم قربان تو
پیش تو گردم بلا گردان تو

در حرم دیدم که تنها مانده ام
همرهان رفتند و من جا مانده ام

رفتی و دیدم دل از کف داده ام
خوش به دام عقل و عشق افتاده ام

عقل، آن سو ، عشق، این سو می کشاند
از دو سو، این می کشاند، آن می نشاند

عقل گفتا، صبر کن – طفلی هنوز
عشق گفتا، کن شتاب و خود بسوز

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو
عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

عقل گفتا، روی کن سوی حرم
عشق گفتا، هان نیفتی از قلم

عقل گفتا، پای تو باشد به گِل
عشق گفتا، از عاشقان باشی خجل

عقل گفتا، نی زمان مستی است
عشق گفتا، موسم بی دستی است  

عقل گفتا، باشدت سوزان جگر
عشق گفتا، هست عمو تشنه تر

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو
عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

راهی ام چون دید، عقل از پا نشست
عشق، دست عقل را از پشت، بست

بین وجودم عشق محض از مغز و پوست
می زند فریاد جانم، دوست دوست

خاطر افسرده ام را شاد کن
طایر روح از قفس آزاد کن

هم دهد آغوش تو، بوی پدر
هم بود روی تو چون روی پدر

بین ز عشقت سینه ی آکنده ام
در بر قاسم مکن شرمنده ام

من نخواهم تا به گردت پر زنم
آمدم، آتش به جان یک سر زنم

دوست دارم در رهت بی سر شوم
آن قدر سوزم که خاکستر شوم

هِل، که سوز عشق نابودم کند
بعد خاکستر شدن دودم کند

مُهر زن بر برگه جان بازی ام
وای من گر از قلم اندازی ام

هست، بعد از نیستی، هستی من
شاهد عشق تو بی دستی من

کوچکم اما دلی دارم بزرگ
بچه شیرم باکی ام نبود ز گرگ

گو شود دست من از پیکر جدا
کی کنم، دامان عشقت را رها

 





نوع مطلب : اشعار عبدالله بن الحسن (ع)، 
برچسب ها : علی انسانی،
لینک های مرتبط :


در سرش طرح معما می کرد
با دل عمه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کاش
رفع آزار ز آقا می کرد

به عمویش که نظر می انداخت
یاد تنهایی بابا می کرد

دم خیمه همه ی واقعه را
داشت از دور تماشا می کرد

چشم در چشم عزیز زهرا
زیر لب داشت خدایا می کرد

ناگهان دید عمو تا افتاد
هر کسی نیزه مهیا می کرد

نیزه ها بود که بالا می رفت
سینه ای بود که جا وا می کرد

کاش با نیزه زدن حل می شد
نیزه را در بدنش تا می کرد

لب گودال هجوم خنجر
داشت عضوی ز تنش وا می کرد

هر که نزدیک ترش می آمد
نیزه ای در گلویش جا می کرد

زود می آمد و می زد به حسین
هر کسی هر چه که پیدا می کرد

آن طرف هلهله بود و این سو
ناله ها زینب کبری می کرد

گفت ای کاش نمی دیدم من
زخم هایت همه سر وا می کرد

 





نوع مطلب : اشعار عبدالله بن الحسن (ع)، 
برچسب ها : احسان محسنی فر،
لینک های مرتبط :



عمو رسیدم و دیدم؛ چقدر بلوا بود!
سر تصاحبِ عمامه ی تو دعوا بود

به سختی از وسط نیزه ها گذر كردم
هزار مرتبه شكر خدا كمی جا بود!

ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود
سرِ زبان همه جمله ی - بفرما- بود

عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد!
چه خوب می شد اگر مشك آب سقا بود

زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال
نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود

برای كشتن تان تیغ و نیزه كم آمد
به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود!

تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام
به فكر جایزه ی بردنِ سر ما بود

بلند شو؛ كه همه سوی خیمه ها رفتند
من آمدم سوی گودال، عمه تنها بود

 





نوع مطلب : اشعار عبدالله بن الحسن (ع)، 
برچسب ها : وحید قاسمی،
لینک های مرتبط :


یك نفس آمده ام تا كه عمو را نزنی
كه به این سینه ی مجروح تو با پا نزنی

ذكر لا حول و لا از دو لبش می بارد
با چنین نیزه ی سر سخت به لب ها نزنی

عمه نزدیك شده بر سر گودال ای تیغ
می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی؟

نیزه ات را كه زدی باز كشیدی بیرون
می زنی باز دوباره نشد آیا نزنی؟

من از این وادی خون زنده نباید بروم
شك نكن اینكه پرم را بزنی یا نزنی

دست و دل باز شو ای دست بیا كاری كن
فرصت خوب پریدن شده! در جا نزنی

 





نوع مطلب : اشعار عبدالله بن الحسن (ع)، 
برچسب ها : علیرضا لک،
لینک های مرتبط :


میان معركه لبریز گریه ها شده بود
پرنده ای كه ز صیّاد خود جدا شده بود

به نام خالق هستی، برای یاری شاه
وَ با اجازه ی زهرا ز خیمه پا شده بود

كبوترانه به گودیِّ قتلگه پر زد
برای درد یتیمیِ خود دوا شده بود

نماز آخر عمرش به روی پیكر شاه
وَ با امامت شمشیرها ادا شده بود

جوان ترین حسن كربلا برای عمو
ز دست، دست كشید و تمام پا شده بود

پس از شهادت او پیرمردها گفتند
چه قدر مثل جوانیِ مجتبی شده بود

برای گریه ی بر مجتبای كرب و بلا
همین بس است كه مهمان نیزه ها شده بود

نوشته اند كه بر سینه ی عمو، جان داد
چگونه بر بدن قطعه قطعه جا شده بود؟

«اسیر»، نوكر این خانواده شد زیرا
لبش به ذكر و ثنای حسین وا شده بود

 

 





نوع مطلب : اشعار عبدالله بن الحسن (ع)، 
برچسب ها : حمید رمی،
لینک های مرتبط :



 این كیست كه طوفان شده میل خطر كرده؟
در كوچكی خود را علمدار دگر كرده

این كه برای مادرش مردی شده حالا
خسته شده از بس میان خیمه سر كرده

این كیست كه در پیش روی لشگر كوفه
با چه غرور محكمی سینه سپر كرده

آنقدر روی پنجه ی پایش فشار آورد
تا یك كمی قدّ خودش را بیشتر كرده

با دیدنش اهل حرم یاد حسن كردند
از بس شبیه مجتبی عمامه سر كرده

اما تمامی حواسش سمت گودال است
آنجا كه حتی عمه را هم خونجگر كرده

آنجا كه دستی بر سر و روی عمو می زد
با چكمه نامردی به پهلوی عمو می زد

از این به بعد عمه خودم دور و برت هستم
من بعد از این پروانه ی دور سرت هستم

من در رگم خون علمدار جمل دارم
من مجتبای دوم پیغمبرت هستم

ابن الحسن هستم، عمو ابن الحسینم كرد
عبداللهم اما علیِّ اكبرت هستم

دشمن غلط كرده به سمت خیمه ها آید
آسوده باش عمه اگر من لشگرت هستم

گیرم ابالفضلِ نوامیس تو را كشتند
حالا خودم خدمتگزار معجرت هستم

هرچند مثل من پریشانی، گرفتاری
گیسو پریشانی مكن تا كه مرا داری

عمه رهایم كن مرا مست خدا كردند
اصلاً تمامی مرا قالوا بلا كردند

عمه بگو در خیمه آیا نیزه ای مانده؟
حالا كه بازوی مرا شیر خدا كردند

بعد از قلاف كوچه ی تنگ بنی هاشم
دست مرا نذر غریب كربلا كردند

آیا نمی بینی چگونه نیزه می ریزند
آیا نمی بینی تنش را جا به جا كردند

آیا نمی بینی چگونه چكمه هاشان را
بر سینه ی گنجینة الاسرار جا كردند

 





نوع مطلب : اشعار عبدالله بن الحسن (ع)، 
برچسب ها : علی اکبر لطیفیان،
لینک های مرتبط :




شعر هیئت
www.heydariam.ir
درباره وبلاگ

تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به حضرت زهرا (س) میباشد و استفاده از مطالب آن بدون هیچ قید و شرطی آزاد است.
یا علی ...

مدیر وبلاگ : خادم الرضا
موضوعات
نویسنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :