تبلیغات
شعر هیئت - مطالب ابر حسین قربانچه
 
دوشنبه 25 شهریور 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

غزل ناب تو بیچاره کند دیوان را
جذبه عشق تو دیوانه کند انسان را

طرز رفتار تو شد ارثیه خدّامت
که کند سرمه چشمان، قدم مهمان را

مستحقّم، پی روزی همه جا را گشتم
همه دادند نشانم، حرم سلطان را

پشت دیوار حرم سوز گداکُش دارد
جا بده در حرمت مُفلس بی سامان را

کوس نقّارهء تو زنگ در جنّات است
سر ذوق آورد آواش، دل ویران را

سحرت، سِحر کند جان و تن زائر را
هرکه محصور به سِحر تو، چه سازد جان را

به کرامات تو با چشم طمع می نگرم
ز سرم باز کن آقا! الم دوران را

به قلمکار سپردم، به ضریحم بزند
مثل طرحی که زده خاتم استهبان را

ز سر خود، تو مرا باز مکن جان جواد
گر چه هر کس کشد از بیخ، سیه دندان را






نوع مطلب : ولادت امام رضا (ع)، اشعار مدح امام رضا (ع)، 
برچسب ها : حسین قربانچه،
لینک های مرتبط :


وقتی آن بی صفت از چشم، حیا را انداخت

با عزیز دل زهرا سر دعوا انداخت....

 

دید از پیش بنایش به زمین خوردن نیست

تازیانه زد و از پشت عبا را انداخت

 

ذکر یا فاطمه بر روی لبش داشت ولی

ضربهء سیلی آن مرد، صدا را انداخت

 

با سر شیخ حرم تا سر شوخی وا شد

یکی عمامهء آن مرد خدا را انداخت

 

وسط کوچه که افتاد، صدا زد: وای از

نیزه هایی که شه کرببلا را انداخت

 

یکی انگشت اشاره سوی نسوان می برد

آهِ زینب زد و آن بی سر و پا را انداخت

 





نوع مطلب : شهادت امام صادق (ع)، 
برچسب ها : حسین قربانچه،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 مرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

خدا به هر که شبی عاشقانه تر داده
دو چشم جاری و اشکی روانه تر داده
زمان خلقت عالم، خدای عشق پسند
به عاشقان جگری پُر زبانه تر داده
کنار سفره اکرام آمدم، دیدم
کریم رزق مرا، دیده گان تَر داده
به نیمه رمضان حق به فاطمه، به علی
ز بوی عشق، شبی جاودانه تر داده
اگر چه نسل امامان حسینی است، خدا
به مجتبی نمکی مادرانه تر داده
شکوه عشق ز لبهای یار می ریزد
رگ گدا شدنم را چه بر می انگیزد
 
تو آسمانی و می ریزد از تو بال، فقط
یکی دو بال به مرغ دلم بمال، فقط
و بعد خوب تماشا کن و ببین چطور
در آسمان توام من تمام سال، فقط
تو ریسمان بلند خدایی و من هم
رسیده ام که بگیرم نخی ز شال، فقط
اگر که داشته باشد علی هزار پسر
تویی کریم ترین مرد ایل و آل، فقط
نوشته اند که باشی خدای شاه و گدا
نوشته اند که باشم فقط سؤال، فقط
سپیده سحرم را تو شام تار مکن
مرا به غیر در خانه ات، دچار مکن

کریم! باز کرم کن که باز منتظرم
ببینم از پس پرده تو را به چشم ترم
قلوب منکسر عاشقان که هست، اصلاً
تو احتیاج نداری به بارگاه و حرم
سؤال می کنم از تو، سؤال کن از من
که جز تو خواهش خود پیش دیگری نبرم
طمع به جود تو امری است لاجرم آقا!
یکی دو کیسه بده تا اضافه تر ببرم
به من مگو که بگیر و برو، خداحافظ
من خراب شده چند روزی است، کَرَم
تو مرهمی، تو دوای دل خراب منی
تو میکده، تو بساط می و شراب منی

تو آفریده شدی، تِلوِ کردگار شوی
فرید باشی و خود آفریدگار شوی
من آفریده شدم تا که ریزه خوار شوم
تو آفریده شدی تا که سفره دار شوی
عجیب نیست از این تار و مار دل، زیرا
قرار بود که زیبای روزگار شوی
چقدر پای پیاده به حج سفر کردی
یکی دو مرتبه خوب است تا سوار شوی
شلوغ می شود و راه بند می آید
همین که بر سر کوچه آشکار شوی
خیال می کنم امشب که عابرت شده ام
کنار کوچه نشستی و زائرت شده ام
 
به دست توست کلید همه معماها
بیان توست بَری از چرا و امّاها
تو نور ارض و سمایی، تو گوهر عرشی
حقیقت تو کجا و سروده ماها
کنار حومه نشینان شهر بنشین و
بگو زِ آب و هوای محل، بالاها
فتاده پای من از داغتان، هوار زدن
فتاده پای تو آقا، حسابِ فرداها
متابعت بکنند از مزارِ مادرها
اگر ضریح ندارد مزار آقاها
 
بقیع در دل خود رازها نهان دارد
همیشه غصهء یک مادر جوان دارد
 
کنار ما بنشین، از جفا و کینه بگو
به جای روضه لا یوم، از مدینه بگو
بیا تو شرح بده، ربنای مادر را
از آن دو پای وَرَم دار و پر ز پینه بگو
بگو چه شد زِ رُخِ مادر تو رنگ پرید؟
از آبروی گرانی که شد هزینه بگو
بگو مگر کسی از حال او نبود آگاه
بگو چرا تَرَک افتاده روی سینه؟ بگو
چرا لب از لب خود وا نمی کنی آقا
اقلّاً آه بکش ماه بی قرینه، بگو ...
از آن وقایع کوچه علی خبر دارد؟
نبود جز تو کسی گوشواره بردارد؟





نوع مطلب : اشعار ولادت امام حسن (ع)، 
برچسب ها : حسین قربانچه،
لینک های مرتبط :


بازکن در که گدای سحرت برگشته
عبد عصیان زده و در به درت برگشته
بنده ی بی خرد و خیره سرت برگشته
سفره را چیدی و دیدم نظرت برگشته
اصلاً انگار نه انگار گنه کارم من
به تو اندازه یک عمر بدهکارم من

گرچه آلوده ام و خار ولی برگشتم
طبق آن فطرت پاک ازلی برگشتم
دیدم از غیر درت بی محلی، برگشتم
دست پر هستم و با نام علی برگشتم
از عقوبات من غمزده تعجیل بگیر
 
عبد آلوده پشیمان شده، تحویل بگیر

بنده وقتی که فرو رفت به مرداب گناه
خواست از چاله درآید ولی افتاد به چاه
وای از دست رفیقی که مرا برد ز راه
من زمین خوردم و او جای دعا کرد نگاه
حرف پرواز زد اما همه طنازی بود
دوستت دارمِ آن دوست، دغل بازی بود

هیچکس با دل من همدل و همراز نشد
این در آن در زدم اما گره ام باز نشد
این پر سوخته وقتی پر پرواز نشد
سد راه گنه خانه برانداز نشد
ناگهان هاتفی از سوی خدا گفت بیا
 
گفتم آلوده ام و پر ز خطا گفت بیا

حال من آمده ام حال مرا بهتر کن
دیگر از دست خودم خسته شدم باور کن
با چنین بنده که داری به مدارا سر کن
دم افطار مرا مست می کوثر کن
 
کوثر از اشک حسین است خدا می داند
که علی ریخته و فاطمه می گرداند

گرچه اندازه یک کوه، گنه سنگین است
آشتی با تو همیشه مزه اش شیرین است
سفره ای را که تو چیدی چقدر رنگین است
آخر کار هر آنکس که بیاید این است
اولین قطره اشکی که ز چشمش ریزد
بهر امداد به او فاطمه بر می خیزد

مثل آن دختر تنها که صدا زد: بابا!
به سر و صورت من  زجر چرا زد؟ بابا!
دهنش خیس عرق بود و مرا زد، بابا!
عوض اینکه یتیمی بنوازد بابا!-
-
آنقدر زد که از این دنده صدا در آمد
اینچنین شد که در آن معرکه مادر آمد

حسین قربانچه





نوع مطلب : اشعار مناجات با خدا، 
برچسب ها : حسین قربانچه،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 خرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

زینبم ،اسطوره ام مهر و وفا را

نور می پاشم تمام کبریا را

در تمام عمر، با صبر و مدارا

یک به یک از پا درآوردم بلا را

**

مریمم، اما غنی تر،خواندنی تر

کربلایی هستم اما ماندنی تر

روضه هایم بازتر،گریاندنی تر

من به زانو می کشم اشک و بکا را

**

کی ز یادم می برم تحقیرها را

نیزه ها، شلاق ها، زنجیرها را

صبر کردم یک به یک تقدیر ها را

تا که راضی بنگرم از خود خدا را

**

آه فرسودم در این یک سال و نیمه

منتظر بودم در این یک سال و نیمه

فکر آن رودم در این یک سال و نیمه

قسمت اصغر نشد آب گوارا

**

پیش چشمم یوسفم را سر بریدند

خنجر از کین بر گلویش می کشیدند

در بیابان پشت زنها می دویدند

هرگز از یادم نبردم نینوا را

**

ساربان ما را اسارت برد کوفه

قلوه سنگی بر جبینم خورد کوفه

داشت زینب از جفا می مرد کوفه

تا که خواندی روی نی آن آیه ها را

**

از بلا شد پیکر من آیه آیه

از نگاه شامیان دارم گلایه

نیست اطمینان دگر،حتی به سایه

بی وفا دیدم غریب و آشنا را

**

صد حکایت دارد این قد کمانم

کعب نی مجروح کرده استخوانم

یاد مادر می کنم با هر تکانم

جستجو کردم زمرگ خود دوا را

                                                          **

بوی سیب و یاسمن دارم حسین جان

از تو من یک پیرهن دارم حسین جان

با چنین حالی که من دارم حسین جان

سر کنم ساعات شیرین لقا را

 

حسین قربانچه

 





نوع مطلب : اشعار حضرت زینب (س)، 
برچسب ها : حسین قربانچه،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 خرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

دل باده بنوش است  سرخان عقیله

خورده شب و روز  از نمک و نان عقیله

 

هر قلب حسینی که شده  واله و شیـدا

در بزم حسینی شـده مهمان عقیله

 

ما عبد و غلامیم به احسان اباالفضل

مجنون حسینیم بـه احسان عقیله

 

خود یک تنه زهرا شد و حیدر شد و حالا

ارباب بود گوش به فرمان عقیله

 

در حوزه علمیّـه زهـراییه ، عباس

زانو زده بر منبر عرفان عقیله

 

آنجا که شد آقای دو عالم تک و تنها

سرباز طراویده ز دامان عقیله

 

تفسیر شد از آه حزینی که رها کرد

در کـرببلا مـریم قرآن عقیله

 

ای جنس پرت از پر جبریل گرانتر

حوریّه کجا، گـوشه ی ویرانه ،عقیله ؟

 

یا حضرت زینب تو بیا قـسمت ما کن

یک کرببلا جان حسین جان عقیله

 

حسین قربانچه

 





نوع مطلب : اشعار حضرت زینب (س)، 
برچسب ها : حسین قربانچه،
لینک های مرتبط :


گفته بودم كه دیر یا زود از

راه می آیی و مرا با خود

بعد یك سال و نیم خون گریه

میبری تا وصال خود، تا خود

**

چقدر چشم من به راهت بود

صبح و شب نامتان به روی لب

آمدی و خوش آمدی اما

دیر كردی و پیر شد زینب

**

نه درست است، اشتباهی نیست

چهره ام یك كمی فقط آخر...

نه كه یك سال و نیم كم باشد

بی تو چل سال رفته بر خواهر

**

خب بیا بگذریم وقتش نیست

یك كمی از خودت بگو آقا

خودتان شرح می دهی یا من

روضه را باز تر كنم حالا

**

تشنه لب لحظه های آخر را

از دم آخر تو می گویم

سرِ زینب فدات،دلدار از

رنج های سرِ تو می گویم:

**

زخم زیر گلو؟ نه طاقت نیست

قلب و تیرِ سه شعبه؟ اصلآ نیست

سنگ و شمشیر سختیش مثلِ

لحظه های به نیزه رفتن نیست

**

آسمان ریخت بر سرم وقتی

صوت تكبیر در هوا می رفت

جلوی چشم را نمی دیدم

آفتابم به نیزه ها می رفت

**

روزِ تشییع پیكرت در دشت

پسرت بود و بوریا هم بود

بدنت را به قبر وقتی چید

قطعه هایی ز پیكرت كم بود

**

كوفه بود و جواب خوبی ها

كوفه بود و تلافیِ مردم

پشت بام و هنرنمایی با

سرِ تو سنگ بافیِ مردم

**

تو برای خودت سری بودی

روی نی استوار و پا بر جا

هر زمانم ز نیزه افتادی

می شدی تو دوباره از سر جا

**

آفتابم به خواب خود هرگز

سایه ام را ندیده بود اما

روز محمل سواری ام در شهر

زینبت بی نقاب بود آنجا

**

نفسِ آخرم رسید و من

چشم هایم به سمت آمدنت

یادگاریِ تو به روی قلب

می گذارم دوباره پیرهنت

 

حسن کردی

 





نوع مطلب : اشعار حضرت زینب (س)، 
برچسب ها : حسین قربانچه،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 خرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

نه هم دمی ،نه مونسی ،نه یار و یاوری

جان کندنم چه سخت شد این روز آخری

 

یک سال و نیم هست که هِی می خورم زمین

مثل کبوتری که ندارد دگر پری

 

گر چه جلال و شوکت من ارث مرتضی است

ارثیه ی قد خم من ،هست مادری

 

عبداله این تن و بدن خسته مرا

تا زیر نور و شعله ی خورشید می بری ؟

 

پاشو ،حسینم آمده رد و بدل کنیم

درد دل و  گلایه ی خواهر برادری

 

در گنجه لای بقچه ، لباسی است رنگ خون

برخیز ، بلکه مونس من را بیاوری

 

می خواهم از فراق شکایت کنم به او

در سینه ام غمی است که او هست مشتری

 

من را زدند ، خب به فدای سرت حسین

هر کس رسید، در تو فرو کرد خنجری

 

سر نیزه ای که بر کمرت خورد روی اسب

بعدا کمانه کرد به کتف کبوتری

 

عباس اگر که بود ، دگر غصه ای نبود

دیگر نمی دوید کسی پشت دختری

 

در شام و کوفه پا قدم  دخترعلی

رونق گرفت کاسبی شال و روسری

 

خوش حال باش موی مرا هیچ کس ندید

خوش حال باش دست نخورده است معجری

 

حسین قربانچه

 





نوع مطلب : اشعار حضرت زینب (س)، 
برچسب ها : حسین قربانچه،
لینک های مرتبط :


به نام آب مطهّر شدم ،خدا را شکر

به بوی عشق معطّر شدم ، خدا را شکر

سِمت گرفتم و مادر شدم ، خدا را شکر

کنیز خانه ی حیدر شدم، خدا را شکر

 

بنای خلقت من خدمتم در این خانه اســت

دلیل عصمت من خدمتم در این خانه است

 

به باغ عاطفه ها یاسمن طراویدم

پسر برای شَه مؤتمن طراویدم

غلام، بهر حسین و حسن طراویدم

برای غیرت و مردی، ثمن طراویدم

 

خوشا به حال دلم حاصلم ابالفضل است

خوشا به حالم ابوفاضلم ابالفضل است

 

شَرَر نخورده پرم، مثل سرورم زهرا

نخورده ضربه سرم مثـل سرورم زهرا

نگشته خم کمرم مثل سرورم زهرا

شنیده ام پسرم مثل سرورم زهرا

 

به روی بازوی خود جای ضربه ها دارد

پس استخوان شکسته سر و صدا دارد

 

شنیدم از تن عباس من سوا شد دست

عمود روی سرش خورد، تا جدا شد دست

همین که آخر کارش از او فـدا شد دست

به روی دخترکان بی هوا رها شد دست

 

شنیده ام به دو چشم پر اشک خندیدند

به اشک چشم حسین و به مـشک خندیدند

 

نبودم و سر عباس را به نِی کردند

عذاب دائم خود را عوض به رِی کردند

سر مطهّر شاهی به تشت مِی کردند

زدند بر اُسرا سنگ و راه طی کردند

 

و من شنیدم و نالیدم و نهادم سوخت

که کاش فاطمه ، جوشن برایشان میدوخت

 

عزیز ، زینبم ، آخر سرت به یغما رفت ؟

شنیده ام که زِر و زیورت به یغما رفت

میان معرکه ها، معجرت به یغما رفت

لباس بافته ی مادرت به یغما رفت

 

به دشت ماریه ، ای کاش جـایتان بودم

بگو که مادر خوبی برایتان بـودم؟

 

حسین قربانچه





نوع مطلب : اشعار وفات حضرت ام البنین (س)، 
برچسب ها : حسین قربانچه،
لینک های مرتبط :




شعر هیئت
www.heydariam.ir
درباره وبلاگ

تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به حضرت زهرا (س) میباشد و استفاده از مطالب آن بدون هیچ قید و شرطی آزاد است.
یا علی ...

مدیر وبلاگ : خادم الرضا
موضوعات
نویسنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :