تبلیغات
شعر هیئت - مطالب ابر محمد سهرابی
 

ای فدای تو جنّ و روح و بشر
وی اسیر تو این همه یکسر

خانه ی جان بدون تو ویران
با تو ویرانه کاخی از مرمر

بسکه گیراست چشم نافذ تو
نمی افتد گدا ز منظر تو

وقت کوبیدن سرای تو شب
گاه حاجت گرفتن از تو سحر

چون تویی اول تمام رسل
آدم بوالبشر شود آخر

کوچه باغ محبّتت خضری
چل چراغ ولایتت اخضر

امّتت را به دایه نسپردی
ای به ما مهربانتر از مادر

ای ذبیح تو هر چه اسماعیل
وی قتیل تو هرچه پیغمبر

ساقیِ می فروش می ریزت
شاهدی چون علی بلند اختر

حجر السود است دیده ی تو
لیک چشم سیه کجا و حَجر

ابرویت تیغ بی نیام سپاه
مژِگان تو نیزه ی لشگر

گونه ات سیب، لیک سیب بهشت
لب لعل تو در مثل گوهر

در سفیدی، گلوی تو نقره
در تلألو جمال تو چون زر

آن چه ریزد ز شیوه ی تو، ادب
و آن چه  زیبد به عشوه ی تو، هنر

الغرض، مصطفی مگو، غوغا
فی المثل، مصطفی مگو، محشر

کرده موسی به مدحت تو قیام
بسته عیسی به خدمت تو کمر

ما سِوَی الله به چشم تو صغری
جز تو در چشم کبریا اصغر

ابتدای مدیحه ات توحید
انتهای ثنای تو داور

دستبوس تو سینه ی محراب
پای بوس تو پله ی منبر

تا نسوزد پر ملک از قرب
به که ساید به پای تو شه پر

جای دارد تو را که جامه درند
کاروانی ز یوسف و ز پدر

آن چه فرموده ای اراده، قضا
و آن چه بنموده ای پیاده، قدر

مادرت در عفاف، آمنه نام
بانویی چون خدیجه ات همسر

سنگ افتاده در رهت کعبه
گرد و خاکی به راه تو مشعر

هر که یاد تو می کند ایمن
و آن که ذکرت نمی کند، مضطر

یکی از چاکران تو حمزه
یکی از مخلصان تو جعفر

همچو حیدر برای تو داماد
همچو زهرا برای تو دختر

نوه ات همچو زینب کبری
هم نتیجه چنان علی اکبر

تیغ پیکار تو ولای علی
رجز حمله ات دم حیدر

تا به گردت علی طواف کند
در دل معرکه مبر تو سپر

مرتضی خادمت به گاه حضر
هم ملازم تو را به وقت سفر

منکران تو در مثل چو حمار
دشمنانت همه به حُکم بقر

ذکر خیر تو مثل نقل و نبات
یاد رخساره ی تو قند و شکر

ندهی اذن اگر، زبان ها لال
گر کنی حکم، گوش ها همه کر

گذرت هر کجا فتاد، نعیم
نظرت دور شد ز هر چه، سقر

هر که را سوختی شود سلمان
و آن که آموختی شود بوذر

مَثَل تو به ماسِوی سلطان
مَثل ماسوی به تو نوکر

شیعیان تو از طلا هستند
مرتضی و تو در مثل زرگر

آهن از لطف تو شود چون موم
بهر داود، پیر آهنگر

همه در دست های لایق توست
سوزنِ حکم و جامه های قَدر


مهر در حجره ی تو مستأجر
هم رهینِ سراچه ی تو قمر

کمی از پهنه ی دلت مغرب
گوشه ای از سرای تو خاور

هر که گوید که نیستی تو خدای
به همان رب نمی کنم باور

ای که گفتی به اهل و امّت خویش
زیر این آسمان پهناور

بعد من حرمتش نگه دارید
مصطفی باشد و همین دختر

آب غسلت هنوز جاری بود
که بابُ الله اوفتاد شرر

همچو زمزم گریست بر حالش
چشم در چشم، چشمه ی کوثر

من چه گویم ز داغ این معنی
غیر وا احمدا ز سوز جگر

نعش پیغمبری به روی زمین
بین دیوار و در گلی اطهر





نوع مطلب : ولادت حضرت محمد (ص)، 
برچسب ها : محمد سهرابی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 آبان 1392 :: نویسنده : ansar 1001

گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست
باشد محل نده قسم مرتضی که هست

وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیر النسا که هست

یک گوشه می‌نشینم و حرفی نمی‌زنم
بیرون مکن مرا تو از این خانه، جا که هست

از دردِ گریه تکیه نده سر به نیزه‌ات
زینب نمرده شانه دارالشفا که هست

قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر، دو طفل ما که هست

گفتی که زن جهاد ندارد برو برو
لفظ «برو» چه داشت برادر؟ «بیا» که هست

خون را بیا به دست دو قربانی‌ام بکش
تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست

گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم
از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست

گفتی که بی تو سر نکنم خوب! نمی‌کنم
بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست

 





نوع مطلب : اشعار طفلان حضرت زینب (س)، 
برچسب ها : محمد سهرابی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 خرداد 1392 :: نویسنده : خادم الرضا

دلِ سنگم ركاب میخواهد

این نگین جای خواب میخواهد

طفل دل زود راه افتاده

جوجه ی ما شراب میخواهد

عیش نزدیك شور بختان است

لب دریا كباب میخواهد

دلم از داغ،رخ نتابیده است

آسمان آفتاب میخواهد

اشك در چشم ما خدادادی است

ذات دریا حباب میخواهد

به شب گیسوی تو ره بردن

ناله ی مستجاب میخواهد

نفسی با علی بزن بر خاك

اصلا این بو ، تراب میخواهد

هم لب یار و هم لب شمشیر

جگر انتخاب میخواهد

شرح موی تورا گرفته به خویش

هر كتابی كه تاب میخواهد

آنكه اشك مرا درآورده

جگرم را مذاب میخواهد

مدح روی تورا سواد فؤاد

به همین بیت ناب میخواهد

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

از رخت آفتاب میریزد

از جبینت گلاب میریزد

ذكر گنجشك تو اگر برود

كُرك و پر از عقاب میریزد

تاك از زلف دوست بوده ، اگر

طرحی از پیچ و تاب میریزد

بارش رحمتت به گردش دهر

آب در آسیاب میریزد

خاك خوش عطر چیست جز تن او

از دلت بوتراب میریزد

تا كنی آستین چو بهر وضو

خود الله آب میریزد

دل تو بی حساب میسوزد

دل من از حساب میریزد

عرق آلود میشود چو رُخَت

آبروی گلاب میریزد

"مَن ذبیحی"اگر دمد ز لبت

از دو عالم جواب میریزد

از لبم این سخن ز دوری تو

همچو بیتی خراب میریزد

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

جگرم را مكاشفات گرفت

كشورم را سپاه ذات گرفت

دل بی اختیار جبارش

دل مارا ز التفات گرفت

اشك چشمان ما به هم آمیخت

دجله آمد رهِ فرات گرفت

زین بخاری كه میرود از اشك

هم بخارا و هم هرات گرفت

بر سر اسب ناز دوری زد

رخ ما را شهی به مات گرفت

مكه را رهن داد بر كعبه

این حیاط از رخش حیات گرفت

از خداوند روز بعثت خویش

دفتری بهر خاطرات گرفت

حلقه ی گیسوان او ذاتی است

او كه سر رشته ی صفات گرفت

جوهر صوت اگر بقا دارد

از بلالش كمی دوات گرفت

موی او رخنه در حدیث نمود

سلسله دامن رُوات گرفت

جعفرش پر گشود و طوفان شد

نیزه ی حمزه اش كُرات گرفت

بین بت ها جدایی افكنده

دل عزّی برای لات گرفت

باغ خود بود و نوبت آبش

چشم مارا بدین جهات گرفت

نور چشمش به مكّه رونق داد

برقِ شهری رهِ دهات گرفت

گفت با جبرئیل نعره نزن

طفل معصوم من ، صدات گرفت

گفت جبریل نیستم تنها

ذكر من نیز كائنات گرفت

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

راه اگر در كنار بنشیند

مركب راهوار بنشیند

جگر سنگها به خون بنشست

تا عقیقی به بار بنشیند

آبدارند تیغ های عرب

دجله را گو كنار بنشیند

گردن افراختم به ذاتم تا

فقرم از ذوالفقار بنشیند

شجر طور روشنی بخش است

گر به نار و انار بنشیند

موسی از چوب اژدها سازد

ساحری گر به مار بنشیند

هست از امروز در پی غاری

تا كه با یار غار بنشیند

یار غار نبی است حیدر او

گو منافق به دار بنشیند

گر میسر نشد ظهور كنی

صبر كن تا غبار بنشیند

بر رهش آشكار بنشینم

شاه اگر بر شكار بنشیند

جگرم سوخت در كنار شرار

كو خلیلی كه نار بنشیند؟

او به آفاق ایستاده و من

بر لبم این شعار بنشیند

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

در رخ تو نمك دكان دارد

شور عشاق از آن نشان دارد

مدح لبهای توست بر لب من

پس لبم علم قند دان دارد

حرف لب شد دو چشمم آب افتاد

لب دیده جوی روان دارد

بوسه زخمی است با صدا اما

بوسه انواع بی كران دارد

زخم های لب حسین عزیز

هر چه دارد ز خیزران دارد

چوب دست یزید هم گل داد

پس حسین بر لب ارغوان دارد

چوب هم مدح آن دهان میخواند

معنی اینگونه بر زبان دارد

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

(محمد سهرابی)

 





نوع مطلب : مبعث، 
برچسب ها : محمد سهرابی،
لینک های مرتبط :




شعر هیئت
www.heydariam.ir
درباره وبلاگ

تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به حضرت زهرا (س) میباشد و استفاده از مطالب آن بدون هیچ قید و شرطی آزاد است.
یا علی ...

مدیر وبلاگ : خادم الرضا
موضوعات
نویسنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :