تبلیغات
شعر هیئت - مطالب ابر محمد فردوسی
 
پنجشنبه 23 آبان 1392 :: نویسنده : ansar 1001

  از لحظه ای که با تو شدم آشنا حسین
      احساس می کنم که شدم از شما حسین
      
      وقت تولّدم که مؤذّن مرا گرفت
      در گوش من به جای اذان گفت: یا حسین
      
      آسوده خاطرم ز عذاب و فشار قبر
      آنجا حساب آن دو ملک هست با حسین
      
      رغبت نمی کنم که روم جای دیگری
      وقتی که هست نزد تو دارالشّفا حسین
      
      هر کس برای ماتم تو گریه می کند
      باشد به زیر پرچم خیرالنسا حسین
      
      هر کس که خرج کرده خودش را برای تو
      ترسی ندارد از غم روز جزا حسین
      
      دارم امید این که شما بعد مردنم
      خاکم کنید در حرم کربلا حسین
      
      نزدیک یازده شب است آقا گذشته است
      امّا نددیده ام رخ صاحب عزا حسین
      
      امشب بیا دعا بنما منتقم رسد
      تا که شوم ز مهر تو حاجت روا حسین





نوع مطلب : اشعار شام غریبان، 
برچسب ها : محمد فردوسی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 آبان 1392 :: نویسنده : ansar 1001

  از لحظه ای که با تو شدم آشنا حسین
      احساس می کنم که شدم از شما حسین
      
      وقت تولّدم که مؤذّن مرا گرفت
      در گوش من به جای اذان گفت: یا حسین
      
      آسوده خاطرم ز عذاب و فشار قبر
      آنجا حساب آن دو ملک هست با حسین
      
      رغبت نمی کنم که روم جای دیگری
      وقتی که هست نزد تو دارالشّفا حسین
      
      هر کس برای ماتم تو گریه می کند
      باشد به زیر پرچم خیرالنسا حسین
      
      هر کس که خرج کرده خودش را برای تو
      ترسی ندارد از غم روز جزا حسین
      
      دارم امید این که شما بعد مردنم
      خاکم کنید در حرم کربلا حسین
      
      نزدیک یازده شب است آقا گذشته است
      امّا نددیده ام رخ صاحب عزا حسین
      
      امشب بیا دعا بنما منتقم رسد
      تا که شوم ز مهر تو حاجت روا حسین





نوع مطلب : اشعار شام غریبان، 
برچسب ها : محمد فردوسی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 آبان 1392 :: نویسنده : ansar 1001

 

این دو فرزندان بنت الحیدرند
وارث رزم علیِ اکبرند

شیر از شیر ولایت خورده اند
حافظان مکتب پیغمبرند

هست خون شیر در رگ هایشان
هم دلیرند این دو هم نام آورند

خلقشان چون صاحب خلق عظیم
صاحبان رتبه های برترند

زینب آن ها را حسینی کرده است
درس های معرفت را از برند

جان زهرا هدیه ام را کن قبول
این دو قربانی قبل از مشعرند

گر دهی یک لحظه اذن رزمشان
آبروی زینبت را می خرند

این دو چون من که فدایی توأم
پیش مرگان علی اصغرند

شوق جانبازی شان ناگفتنی است
هر یکی از دیگری سبقت برند

مثل یک آیینه صافند و زلال
در عمل آیینه ی یکدیگرند

رزمشان رفته به دایی هایشان
آبروی دشمنت را می برند

رخنه در صف های لشگر می کنند
واقعاً در صف شکستن محشرند ...

هر دو گردیدند محصور عدو
کوفیان در مکر و حیله ماهرند

ناگهان تیری به پهلوشان نشست
در زمین خوردن شبیه مادرند

دسته گل هایم گلاب ناب شد
زیر سمّ اسب دشمن پرپرند

 





نوع مطلب : اشعار طفلان حضرت زینب (س)، 
برچسب ها : محمد فردوسی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 آبان 1392 :: نویسنده : ansar 1001

نیمۀ شب شده و خواب پریشان دارم
      گوشۀ لعل لبم ذکر پدر جان دارم
      بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم
      خواب دیدم که سری را روی دامان دارم
      
      دیدم آن سر، سر باباست خدا رحم کند
      عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند
      
      تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود
      طبق نور روی گوشه ای از دامن بود
      کنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود
      چشم های پدرم خیره به سوی من بود
      
      تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد
      لیلۀ قدر من امشب چقدر زیبا شد
      
      آمدی یوسف کنعان، چه عجب بابا جان
      شده ویرانه گلستان، چه عجب بابا جان
      به سر آمد غم هجران، چه عجب بابا جان
      آمده بر تن من جان، چه عجب بابا جان
      
      چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم
      مثل شمعی زغم دوری تو آب شدم
      
      کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را
      تا که احساس کنی لاغری پیکر را
      می تکانم ز سر سوخته خاکستر را
      از چه با خویش نیاورده ای انگشتر را؟
      
      چقدر روی کبود تو به زهرا رفته
      بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته
      
      تا که با عمۀ خود راهی بازار شدم
      مورد مرحمت خندۀ اغیار شدم
      تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم
      خالصانه متوسّل به علمدار شدم
      
      من نگویم چه به روز سر من آوردند
      چادری را که برایم تو خریدی بردند





نوع مطلب : اشعار حضرت رقیه (س)، 
برچسب ها : محمد فردوسی،
لینک های مرتبط :


یا رب دوباره وقت دعای سحر شده
 
این دل برای بزم دعا مفتخر شده

اُدعونی أستجب لکم تو خدای من
بر من بشارتی است که وقت نظر شده

 
با این همه خطا و معاصی ام ای خدا
دیگر دعای نیمه شبم بی اثر شده

من در گناه کردن تو شهره گشته ام
 
جنس دلم به سختی جنس حجر شده

 
کاری برای قبر و قیامت نکرده ام
 
غفلت برای بنده ی تو دردسر شده

 
این روزه ها حریف جهنّم نمی شوم!
 
یا رب ببین که بنده ی تو بی سپر شده!!!

رحمی نما وگرنه ز دست تو می روم
 
حالم شبیه حال دل محتضر شده

 
هر شب برای حال خودم گریه می کنم
 
تنها بهای من نم اشک بصر شده

با "یا حسین" به درگه تو رو نموده ام
 
یعنی که خوان رحمت تو پر ثمر شده

محمد فردوسی





نوع مطلب : اشعار مناجات با خدا، 
برچسب ها : محمد فردوسی،
لینک های مرتبط :


رمضان آمده تا پاک ز عصیان گردیم
رمضان آمده مأنوس به قرآن گردیم

رمضان آمده تا لحظه ی افطار و سحر
بر سر سفره ی اطعام تو مهمان گردیم

رمضان آمده با ذکر الهی العفو
خالق فاطمه را دست به دامان گردیم

رمضان آمده از نفس و هوی دور شویم
لحظه ای هم که شده دور ز شیطان گردیم

رمضان آمده بیماری دل خوب شود
در شفاخانه ی رحمان همه درمان گردیم

رمضان آمده با داشتن جوع و عطش
دور از معصیت و شهوت و طغیان گردیم

رمضان آمده تا جامه ی تقوا پوشیم
چند روزی به دل خویش نگهبان گردیم

رمضان آمده خود را بشناسیم همه
زیر سنگ محک روزه نمایان گردیم

رمضان آمده تا طعم عطش را بچشیم
لحظه ای معتکف حضرت عطشان گردیم

رمضان آمده تا روضه بخوانیم سحر
در عزاخانه ی ارباب پریشان گردیم

رمضان آمده یادی ز لب یار کنیم
از غم چوب جفا چشمه ی جوشان گردیم

محمد فردوسی





نوع مطلب : اشعار مناجات با خدا، 
برچسب ها : محمد فردوسی،
لینک های مرتبط :


در ضیافت کده ات باز مرا جا دادی

سفره انداختی و اذن «بفرما» دادی

 

دیده وا کردم و دیدم که در آغوش توام

مثل یک مادر دلسوز به من جا دادی

 

کرم ذاتی تو فقر مرا زائل کرد

بنده بودم که به من رتبه ی آقا دادی

 

تا که محکم بشود رشته ی وصل من و تو

وقت افطار و سحر فرصت نجوا دادی

 

طیب الله به این رحمت بی ساحل تو

قطره بودم که مرا جلوه ی دریا دادی

 

حاجت خواسته و حاجت ناخواسته را

همه را جمع نمودی و به یکجا دادی

 

من فقط موقع افطار کمی تشنه شدم

تو، به من اجر جهاد شهدا را دادی

 

شهدایی که به ارباب تأسّی کردند

شهدایی که کرامات به آن ها دادی

 

یکی از آن شهدا ماه بنی هاشم بود

قمری را که به او منصب سقّا دادی ...

 

... همه دیدند چگونه به زمین افتاده

تیرباران شده و از روی زین افتاده





نوع مطلب : اشعار مناجات با خدا، 
برچسب ها : محمد فردوسی،
لینک های مرتبط :


از همان ابتدایت ای آقا

شده ام آشنایت ای آقا

 

من فقیر و یتیم و مسکینم

من گدایم گدایت ای آقا

 

با ظهور هلال ماه رجب

می شوم مبتلایت ای آقا

 

می شود پهن بین هر خانه

سفره های غذایت ای آقا

 

دست و دل بازیت چه بسیار است

کرده غوغا عطایت ای آقا

 

پدر و مادرم به قربانت

همه چیزم فدایت ای آقا

 

تا زمانی که من نفَس دارم

می نویسم برایت ای آقا

 

می نویسم که خیلی آقایی

می نویسم که یابن الزهرایی

 

تویی «آقا» و ما همه «بنده»

ظرف ما از وجودت آکنده

 

مهبط الوحی و معدن العلمی

علم در پیش تو سرافکنده

 

نه که یک مرتبه ... هزاران بار

داده ای تو خبر ز آینده

 

هادی راه ما احادیثت

نظراتت همیشه سازنده

 

کوری چشم دشمنان حسود

تویی آن آفتاب تابنده ...

 

... که همیشه هدایتت باقی است

پرتو نور توست پاینده

 

کافی است تا کمی اشاره کنی

شیر در پرده می شود زنده

 

تویی آن کس که می زند زانو

پیش پای تو شیر درّنده

 

چه کسی گفته که تو بی یاری؟!

لشکری از فرشتگان داری


*ادامه این شعر در ادامه مطلب*



ادامه مطلب


نوع مطلب : اشعار شهادت امام هادی النقی (ع)، 
برچسب ها : محمد فردوسی،
لینک های مرتبط :


شکر خدا که عبد خدای خدیجه ایم

ما بنده ایم و زیر لوای خدیجه ایم

ما عاقبت به خیرِ دعای خدیجه ایم

سینه کبودهای عزای خدیجه ایم

 

از لطف فاطمه است که ما مادری شدیم

با یک دعای نیمه شبش کوثری شدیم

 

وقتی خدیجه مادر ما شیعه ها بُوَد

دیگر چه غم که جای من و تو کجا بُوَد

با یک دعاش، حاجت ما هم روا بُوَد

از چه پی عبای رسول خدا بُوَد؟!

 

وقف خدا شده همه مال و منال او

پیغمبر خدا شده محو خصال او

 

او اوّلین زنی است که غم پرور نبی است

کوری چشم عایشه ... او همسر نبی است

هم همسر نبی است وَ هم یاور نبی است

یعنی که بعد شیر خدا لشکر نبی است ...

 

... آثار رنج در وجناتش عیان شده

مانند محتضر شده و نیمه جان شده

 

این روزها که حال و هوایش عوض شده

از بس که گریه کرده صدایش عوض شده

مکّه، مدینه شد که صفایش عوض شده

از چه خدیجه طرز دعایش عوض شده؟!

 

دختر برای مادر خود گریه می کند

مادر برای دختر خود گریه می کند

 

دنیا بنا نداشت به زهرا وفا کند

دنیا بنا نداشت که حق را ادا کند

می خواست که خون به دل مرتضی کند

با هیزم آمده که جهنّم به پا کند

 

نامردِ بی حیا ... روی او را کبود کرد

با تازیانه بازوی او را کبود کرد

 





نوع مطلب : اشعار وفات حضرت خدیجه (س)، 
برچسب ها : محمد فردوسی،
لینک های مرتبط :




شعر هیئت
www.heydariam.ir
درباره وبلاگ

تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به حضرت زهرا (س) میباشد و استفاده از مطالب آن بدون هیچ قید و شرطی آزاد است.
یا علی ...

مدیر وبلاگ : خادم الرضا
موضوعات
نویسنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :